X
تبلیغات
برای کلاس اولی های میهنم

برای کلاس اولی های میهنم

علم آواز می دهد ومی خواندعمل را،اگراجابت کردخوب واگر نه،رحلت کند.(راغب اصفهانی)

خانه | پروفایل مدیر | ایمیل | آرشیو | عناوین مطالب | طراح قالب
صدای پیامک تلفن هر چند دقیقه مرا از کار خانه باز می دارد تا این بلای جان را چک کنم !تبریک روز زن روز مادر وروز معلم وتبلیغات تجاری وسیاسی این روزها !مرا بارها به این فکر انداخته که این لعنتی مزاحم را برای همیشه خاموش کنم. امادل نگرانی  مادرانه دخترم در خوابگاه است پسر بازیگوشم گاه ساعتی از شبانه روز به قول خودش گم می شود در هیاهوی اینترنت وبازی های مجازی ومن باید پیدایش کنم !


خوش حال بودم روز معلم پنج شنبه است وخبری از شلوغ کاریها ی بچه هاوعکسهای پی در پی مادران برنامه های مضحک مدارس نیست ! به اعضای انجمن که پسرانشان در کلاسم است سپرده بودم که تحمل جشن و کادوها واز همه بدتر جمع آوری پول برای این روز را ندارم وآنرا بی احترامی به شخصیت معلم می دانم !شاید به خاطر این تمهیدات امروز نگرانی ام کمتر بود.مراسم صبحگاه بودو من بین صف ها قدم می زدم  وبا اشاره سر  به هم سلام می کردیم دوتااز پسرهایم سر صف به هم لگد می زدند!  تکانشان دادم !که قرآن می خوانند گوش کنید!

دست سینا کادویی بود که آنرا لای پاهایش گذاشته بود چیپس می خورد،پس از یک سخنرانی کوتاه تکراری با صفی کج وکوله به سوی کلاس رفتند.به سمت دفتر رفتم وکیفم را برداشته ووارد کلاس شدم خدارا شکر نه نوشته ای روی تخته بود ونه کلام وتبریکی از این روز ملال آور!

درس گفتیم وپرسیدیم واین روزهای پایانی سال مثل هر سال به اجبار تهدید کردیم امتحانات نزدیک است وبیشتر تلاش کنید و اغلب پسرهایم بی توجه به دل نگرانی من حتی تکالیف شب کتابها ومداد را فراموش می کنند کیفشان دست نخورده به کلاس بازمی گردد !از خانواده هاهم که دیگرامیدم را از دست داده ام !

ساعت سوم دونفر اعضای انجمن به همراه یک مادر دیگر وارد کلاس شدند با دسته گل ویک ظرف میوه ویک جعبه شیرینی تبریکی گفتند وباترس احتیاط آنرا در لیوانهای یک بار مصرف پخش کردند شیطنت بچه ها شروع شد

پنج گوجه سبز یک کیوی ویک خیار گلخانه ای !یکی گوجه هایش را زود می خورد ومی گفت:برای من سه تا گذاشتید ودوباره می گرفت !یکی می گفت کیوی را چطوری بخوریم؟ویکی دیگر نسخه می پیچید: با پوست ،چاقو نداریم!

ودیگری رو به من :کیوی دهانمان را چه کار می کند ؟ناگهان از ته کلاس متین داد زد :خیار گلخانه ای سرطان زاست باید پوست آنرا کند !مانی لبهایش را کج کرد وگفت :مثل دخترها می مونی !بخور .خودت رو لوس نکن!

ایلیا طبق معمول به شایان زیر پایی انداخت .گوجه هایش ریخت وبه سرعت یکی را برداشت وخوردوشروع کردند به همدیگر مشت ولگد زدن !جدایشان کردم !مادری که کادویی دستش بود لبخندی زد وگفت:خدا صبرتان دهد!از دستشان چه می کشید!عمدا خیلی ،بچه ها را ساکت نمی کردم تا زودتر کارشان تمام شود واین روز هم به پایان برسد!در پایان یک عکس دسته جمعی که نصفشان در حال ادا در آوردن بودند انداختند ازما تشکر وخداحافظی!

ساعت تفریح آخر روی میز معلمین چای وگل ومیوه وشیرینی پر بود آنقدر عصبانی بودم که چیزی از گلویم پایین نمی رفت ،همکارم با مدیر بر سر ناهار روز معلم چانه می زد!گوشی ام مدام صدا می داد وپیامکی این روز را تبریک می گفت.کاش می شد برای همیشه خاموشش کنم کاش زودتر این سی سال ملالت بار پر شود ومن تنها دغدغه ام شام وناهار فرزندانم وپاک کردن خاک از روی وسایل خانه وشاید ....

حس تنها بودن در میان جمع بغض های فروخورده ودردهای پنهانی حس غریبی است این روزها !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:24  توسط زهرا خماریان  | 

 

عمو نوروز! نیا این جا... که این خونه عزاداره!
پدر خرجِ یه سال قبلِ شبِ عیدُ بدهکاره!
چشای مادر از سرخی مثِ ماهیِ هفت سینن،
که از بس تر شدن دائم، دیگه کم کم نمی بینن.
برادر گم شده پُشتِ سُرنگای فراموشی.
تن خواهر شده پر پر تو بازارِ هم آغوشی...

توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست،
تا وقتی نونُ خوش بختی میونِ کوله بارت نیست!

عمو نوروز! نیا این جا! بهار از یادِ ما رفته!
توی سفره نه هفت سینه، نه نونه، نه پولِ نفته!
عمو نوروز! تو این خونه تمامِ سال زمستونه.
گُلُ بلبل یه افسانه س. فقط جغده که می خونه.
بهارُ شادیِ عیدُ یکی از این جا دزدیده.
یکی خاکسترِ ماتم رو تقویمِ ما پاشیده...

توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست،
تا وقتی نونُ خوش بختی میونِ کوله بارت نیست!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 12:22  توسط زهرا خماریان  | 

با مادری صحبت می کنم از فرزندش می گوید ومشکلاتش با تربیت او ؛واختلاف با همسرش چند راهکار ساده می گویم برای نظم بخشیدن به تکالیف پسرش !آرایش صورتش توجهم را جلب می کند، با چه دقتی خط چشم کشیده وموهایش را روی صورت سفید ش ریخته !می گویم پسرت بدون لباس زیروجوراب به مدرسه می آید ناخن هایش بلند وکثیف است تکالیفش را نمی نویسد اکثراوقات بدون لوازم التحریر وبرنامه هفتگی به کلاس می آید!او میخندد ومی گوید میشه صداش کنید!پسرش به دفتر مدرسه می آید شرط می بندم اگر زیر دوش بگیرندش مثل یک کیسه ذغال چندساعتی سیاهی حمام را پر می کند .بادستان کوچکش لبش را با اضطراب می خورد کفش های کثیف وبند های آویزانش را بالا وپایین می برد وبه مادرش نگاه می کند!

مادرش به یکبار شروع می کند به گله کردن :تادیر وقت حریم سلطان نگاه می کند از مدرسه که می رسد دایم جلوی کامپیوتر است وسایلش را روی زمین می اندازد ومدام با خواهرش دعوا می کند  وقتی می گویم تکالیفت را بنویس سر من داد می زند ...فقط گفتم وتو چه می کنی ؟

گفت:خانم هر کاری می کنید من راضی ام بزنیدش تحویل پلیس 110 بدهیدش ویا در سیاهچال بیندازید چشمکی به من می زند تا اورا تایید کنم !

پشیمان شدم واز او خواستم برودودر این فکر بودم او اصلا زبان مرا می فهمید !من از وضع مقررات وقانون در منزل تعیین ساعت برای انجام تکالیف ودور کردن عوامل حواسپرتی ونوشتن قرارداد ویک گوش دادن پویا گفتم واو...

با تاخیر به کلاس می رسم همکارم جلوی در ایستاده  قدبلندش چهارچوب در را پرکرده وبا نگاه خیره اش می گوید:شما هم دیر به کلاس می آیی!وکلاس در سکوتی عجیب!تشکر می کنم ووارد کلاس شده در را می بندم ...ناگهان چشمم به صورت ....می افتد جای انگشتان همکارم روی صورت معصومش مثل یک تاول سوختگی بود وآرام وبی صدا گریه می کرد. آن طرف کلاس ...با خنده گفت :خانوم دستاش خیلی قویه وصورتش را نشانم داد!من فقط بغض کردم وسکوت!

وقتی پرسیدم ماجرا چه بود،یکی گفت:...روی میز می زدو ....آواز می خواند!... هنوز لبخند روی لبهایش بود ودستش روی صورتش گفت :خانم ناراحت نباشید حقمان بود کتک بخوریم!

چرا این مدرسه مدام مرا به یاد خشونت رمان سال های سگی می اندازد هر کس قدرتمند تر وقوی تر است دیگران را می درد وله می کند وآن دیگران به این خشونت خو گرفته اند وخود را لایق تحقیر شدن!گفتن از حقوق وتن نسپردن به ظلم برای کودکانی که خود را همیشه قربانی دیده اند بسیار دشوار است ، این ها خود را شایسته چنین خشونتی می دانند وگویی من این جا اضافه ام از این ترس فقط می توانم گاهی بنویسم شاید آرام شوم!

یک با ربه او گفته بود:روباه های بیابان سچورا شب ها همیشه مثل شغال زوزه می کشند!می دانی چرا؟تاسکوتی را بشکنند که اونها رو می ترسونه!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1391ساعت 20:35  توسط زهرا خماریان  | 
این كه مدام به سینه ات می كوبد قلب نیست...
ماهی كوچكی است كه دارد نهنگ می شود ...
ماهی كوچكی كه طعم تنگ آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش كرده است .
قلبها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس... اما كیست كه باوركند
در سینه اش نهنگی می تپد ...!
آدم ها ماهی ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه .
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد ماهی است
و قلب وقتی در خدا غوطه خورد قلب است...
هیچ كس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد تو چطور می خواهی قلبت رادرسینه نگه داری؟
و چه دردناك است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می
شود و قلب خلاصه می شود و آدم قانع...
این ماهی كوچك اما بزرگ خواهد شد و این تنگ تنگ خواهد شد و این آب ته
خواهد كشید ...
تو اما كاش قدری دریا می نوشیدی وكاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس...
كاش راه آبی به نامنتها می كشیدی
و كاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی .
كاش...... بگذریم....
دریا و اقیانوس به كنار ... نامنتها و بی نهایت پیشكش....
كاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می كردی ...
این آب مانده است و بوگرفته است و
تو می دانی آب هم كه بماند می گندد ...
آب هم كه بماند لجن می بندد...
و حیف از این ماهی كه در گل و لای بلولد
و حیف از این قلب كه در غلط بغلتد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 11:41  توسط زهرا خماریان  | 

باران به تندی می بارید مدیر با بلندگو فریاد می زد : آقای عزیزمگه نمی گم ندو! اگه کار ی تو حیاط ندارید برید کلاس .ناگهان بلندگو را پایین می آورد وداد می زند: نفهم تازه خوب شدی ، نگاش کن مثل موش آبکشیده شدی ! برو کلاس !کودک می خندد وبه سمت در می رود.

صدای تلفن قطع نمی شود لابد مادری نگران است !روی میز معلمین  چند لیوان چای جورواجور خودنمایی می کند معلمی از طعم بد چای وپررنگی آن گله می کند به سرعت چایش را هورت می کشد!

معلم دیگری با دستهای خیس وصورت برافروخته وارد می شود با عصبانیت می گوید:این سرایدار چه کار میکند؟دستشویی معلمین نه آب دارد ونه مایع دستشویی انگار سالهاست نظافت نشده!

لیوان چای را بر می دارد قندی در دهانش وغرولندی می کند :اینهم که سرد شده!

من به این فکر میکنم دستهایش را با چی شست؟نمی پرسم !دیگری که پشت میز مدیر لم داده با خنده عاقل اندر سفیهی می گوید :جوش نزن اگه میخوای آروم بشی یه سر به دستشویی بچه ها بزن صد رحمت به سرویس های بین شهری!چه توقعاتی داری؟

این آموزش پرورش کجاش درسته که دستشویی معلماش باشه؟

چپ چپ نگاش میکنه ومیگه من با شما حرف نمی زدم ،وبدون اینکه منتظر جواب بشه میره بیرون!

یکی دیگر قیمت پراید را می پرسد ودیگری از گرانی پسته ودیگری امید می دهد بسته حمایتی دولت را !

معلمی از تمام شدن کاغذ هایش وبرگزاری جلسه برای پول ماهانه کاغذ می گوید.

معلم ششم به دنبال کنترل ویدیوست تا بعد ازمدتی طولانی فیلمی پخش کند آنهم با بردن کیس وکیبورد آقای مدیر به کلاس !

ومعلمی ازرفتارهای پرخاشگرانه دانش آموزش وبی نتیجه بودن صحبت با اولیا می گوید.

این روزها معلمین مابر اثر کار شدید ومشکلات معیشتی واجتماعی درگیری هایی در روابط بین فردی در مدرسه با مدیر وهمکاران اداری و... پیدا کرده اند.البته معلمین انرژی مازادی را نیز برای کنترل رفتاهای نابهنجار دانش آموزان  وخانواده هایشان صرف می کنند که خود تنش زیادی را برای معلم ایجاد می کند  وبه خاطرعواملی مثل تنش مداوم،احساس خطر ورقابت شدید، کشمکش وتضاد در محیط کار،بیزاری از شغل ویا انتخاب شغل از سر بی کاری وفقدان ارتباطات صحیح انسانی اکثرا احساس می کنند شغلشان بی معنی است.

فرسودگی های شغلی که بر اثر ناامیدی ،بد بینی به آینده شغلی واز بین رفتن انگیزه های مثبت ایجاد می شودگاه تمایلات خود آزاری ویا آزار دیگرهمکاران ،تحریک پذیری، گرایش به توجیه شکست ها وناکامی ها ونسبت دادن آن به جامعه، سیستم آموزشی ودیگران می شود ومعلمین را در برابر تغییرات مقاوم وسرسخت کرده وخلاقیت را در آنان از بین برد ه است.

البته این نشانه ها  گاه با بیماری های جسمی نیزهمراه است.سرماخوردگی که یک ماه طول می کشد! دیسک کمری که به هیچ درمانی جواب نمی دهدومعده ای که مدام می سوزد و دست وگردنی که مرتب چرب می شود وتیر می کشد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 19:48  توسط زهرا خماریان  | 

چه کنم با دل خویش؟؟!!

آه آه از دل من
که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من
زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش
چه کنم با دل خویش؟


چه دل مسکینی
که غمین می شود اندر غم هر غمگینی
هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش
چه کنم با دل خویش؟


در دلم هست هوس
که رسد در همه احوال به درد همه کس
چه امیری متمول چه فقیری درویش
چه کنم با دل خویش؟

می روم وزمزمه می کنم.دلم درد می کند دردی عمیق !

دیگر دلم برای کارگران بیکار کنار خیابان،صف های طویل بانک برای گرفتن یارانه وحتی ترافیک وآلودگی این روزها ی کلان شهرها!کودکان فقیر آفریقا ، جنگهای سوریه وکودکان مظلوم بی پناه  آن نمی سوزد!

به مدرسه که می رسم دلم برای مستخدمی که حقوقش امسال کفاف خرید یک کاپشن را نداده ودر سرما دستهایش را ها می کندو جارو می زند، می سوزد!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1391ساعت 18:12  توسط زهرا خماریان  | 

سرم رو پاهای پیر مادر بزرگه،شب قبل خودمو به خواب زدم تا پیش اون بخوابم!حالادارم خودمو براش لوس می کنم تا او بیشتر قربون صدقم بره !

مامانی برام قصه می گی!

قصه ی چی رو بگم؟

قصه عشق ماه و خورشید که شب عید توی بالکن برام گفتی!

کمی فکر می کنه تا یادش بیاد ،

کلک توکه همشو حفظی دوباره می خوای من برات بگم !

آره مامانی ،آخه شما خیلی قشنگ می گی!

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود

ماه دلشو داده بود به مهر یعنی عاشقش شده بود ،اما هیچ وقت نمی تونست صورت قشنگ خورشید  وببینه

چون کار ماه شبها بود وکار خورشید روزها

گفتم مثل کار مامان من که بعضی شبها تو بیمارستان می مونه!

با خنده گفت: آره خوشگلم!

ماه یه شب تصمیم می گیره که خورشید وببینه آخه دیگه صبرش سر اومده بود!

اما نصفه های  شب که میشه خوابش می بره ،روز میشه و باز خورشید میاد اون باید زود بره

ماه خیلی فکر میکنه خیلی غصه می خوره تا بلاخره یه فکر خوب به ذهنش می رسه!

آخ مادر بزار سرتو بلند کنم ،پام خواب رفته!پاشو جابجا می کنه من دوباره سرمو روی اون یکی پاش می زارم!نفسی بلندی می کشه و ادامه میده:

ماه ستاره زهره ومامور می کنه  ومی گه:به عشقی که به آسمون داری قسمت می دم که منووقتی که خورشید داره میاد بیدار کنی!

زهره قسم می خوره که ماهوبیدار کنه!

بلاخره یه شب زهره خبر نزدیک شدن خورشیدو به ماه میده !

ماه صورتشو تمیز می کنه دستی به چاله چوله های صورتش می کشه و به استقبال مهرش می ره!

وراز دلش و با خورشید در میون می زاره دلبری می کنه براش زبون می ریزه و قربون صدقش می ره و انقدر حرف می زنه که خورشید یادش می ره که باید بره!

مردم منتظر روشن شدن زمین هستن ولی آسمون تاریکه !

ماه و خورشید کارشونو فراموش کرده بودن!

آخه عاشق هم  شده بودن!

 خورشید دیر میاد از اون به بعد مردم این شب بلند و جشن می گیرن  دور هم جمع میشن شیرینی می خورن و به آسمون نگا می کنن تا ماه  وخورشید و که فقط سالی یه بار همدیگرو می بینند تو آسمون تماشا کنن!

مامانی یادم اومد شب یلدا این قصه رو گفته بودی!وقتی همه فامیل اینجا بودن!

 

حالا سالهاست مادر بزرگم به آسمون رفته تا برای بچه های آسمونی قصه بگه !

من یه معلمم و وقتی هرسال به شب یلدا می رسیم این قصه رو برای شاگردام تعریف می کنم اونا با خنده های ریز وقتی به کلمه عشق می رسم همدیگرو نگاه می کنن و لابد با خوشون فکر می کنن معلممون از چیزایی حرف می زنه که نباید حرف بزنه!

صداشون در نمیاد اما نگاهشون همه چیزو می گه!سکوت کلاسم به من می گه که دارم کم کم قصه گوی خوبی می شم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 16:51  توسط زهرا خماریان  | 

به آینه زل می زنم وبا دست موهای سفید شده رومی شمارم انگار توی این ماه پیرتر شده ام !

عقلم هم با موهام رو به زوال رفته ! می خوام فریاد بزنم!

چیزی به ذهنم نمی رسه که بنویسم! پاهام از یه طرف میره و دستهام توی خونه جا می مونه ! گاهی چشمهامو با خودم بیرون می برم و مغزم تو خونه میخوابه!

زبونم از یه چیز حرف می زنه و دلم دل نگرون یه چیز دیگه اس!

رگهام مثل موها سفیدشده سرم هر روز درازتر می شه و بیرون از بدنم تند تند می زنه !

افسار قلبم از دستم در رفته و اگه این حصار استخوانی دورش نبود معلوم نبود سر از کجاها در می اورد!

هنوز نمی دونم این همه تشویش از کجا توی دلم خونه کرده !

دلم گرفته درست مثل هوای آلوده این روزهای پایتخت! به فراموشی های این روزها !به دخترکان سوخته شین آباد، به بی تفاوتی این جماعت پیرامون ،به بی دردی این روزها،انگار بی حسی رابه ماخورانده اند! 

فقط تیتر خبری زودگذری بود!  سیران یگانه از شدت جراحات در بیمارستان درگذشت .مثل همیشه مقصر معلم!

مرثیه ساز این آموزش وپرورش مرده ی مرده ساز شده ایم!

شاید مثل حیوانهایی که وقوع زلزله رو زودتر حس کرده می خوام زودتر یه جای امن برای خودم پیدا کنم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 22:30  توسط زهرا خماریان  | 

 ساعت عجیبی است زنگ تفریح 15 دقیقه ای !

 درآن همه کاری  می شود کرد، خرید سبزی ،گاهی لباس  وجایزه ! بحث درمورد شام چی بپزم !خواندن پیامکی ،غیبتی و غرولندی ، بیان مشکلاتی از  دانش آموزو والدینی ،خواندن بخشنامه های پی درپی  واکثرا غیر آموزشی!حرفی از فرزندی وتعریفی از مشکلی درخانواده

 قرائت روزانه قرآن، زیارت  عاشورا تفسیرولحن عربی ،پاسخ به مراجعین ، جلسات شورای آموزگاران وحلقه صالحین بسیج ، تصحیح برگه ای  ورفع اشکالی از صفحات کتاب درسی یانوشتن آزمون واقدام پژوهی درساعات تفریح !

پادرمیانی دانش آموز بخت برگشته ای که سر صف خطایی کرده وتهدید به اخراج ودادن پرونده می شود وتو در چشمانش می خوانی که دست تو ومعاون را خیلی پیش از این خوانده وبی خیال تورا نگاه می کندوبا این ترساندن جلوی چشمانت بزرگ می شود اوهم بی شک این دایره تهدید های توخالی را روزی بر سر کودکش ویا دیگری خالی خواهد کرد .

سروصدا آهنگ وعزا صدای کشدار بلندگو وحرف های تکراری وتکراری وملال انگیز!

ساعتی که باید وکاش لختی به دور از هیاهوی کلاس درسکوت وآرامش به سر بریم ودر آن به تبادل تجربه بپردازیم!

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 18:38  توسط زهرا خماریان  | 
گفتیم :جمعیت زیاد دانش آموزی در کلاس کیفیت آموزش را کم کرده!      گفتند :ایشالا به زودی درست میشه!

گفتیم:آموزش معلمین کافی نیست ،کیفیت کلاسهای ضمن خدمت مطلوب نیست!گفتند :ایشالا درست میشه!

گفتیم:کتاب های تازه تالیف با امکانات مدارس هم خوانی نداردوخالی از اشکال نیست! گفتند:سالهای آینده ایشالا در ست میشه!

گفتیم:کلاسها هوشمند نشده کیت ریاضی وعلوم نداریم ! گفتند:کمیته هایی تشکیل شده سالهای بعدایشالا درست میشه!

گفتیم:معلم ورزش ،مربی پرورشی،مربی بهداشت ومشاور نداریم! گفتند:در برنامه ملی واسناد تحولی دیده شده ایشالا درست میشه! 

گفتیم:تغییر بدون بودجه مگه میشه !  گفتند :اصل خود تغییر بود بقیه اش ایشالا درست میشه!

گفتیم:معلمین زیر این همه فشار اقتصادی وتحول وتغییر له شدند! گفتند:ماکه دعوت نامه نفرستادیم براشون ایشالا درست میشه!

گفتیم: گزینش واستخدام معلمین بدون برنامه وشایستگی لطمه به دانش آموزان وسیستم آموزشی میزنه!گفتند:گزینش واستخدام نداشتیم  ایشالا در آینده درست میشه!

گفتیم:آموزش وپرورش مترقی درصورتی محقق میشه که معلم دغدغه معیشت نداشته باشه!گفتند:معلمی شغل انبیاست ایشالا درست میشه!

گفتیم:تومدرسه نماز خونه ،لوح قرآن وسی دی آموزشی آنرا نداریم! گفتند:وای آدرس بدید در اسرع وقت درست میشه!!

گفتیم :باور کنید این سیستم باید همه اجزاش هماهنگ رشد کنه!گفتند:سیستم چیه طرح های تحولی ما طرفداران بسیاری در سطح جهان داره،کاستی های اندک ایشالا درست میشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 20:13  توسط زهرا خماریان  | 
اینجا در دنیای من، گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند

دیگر گوسفند نمی درند

به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1391ساعت 11:1  توسط زهرا خماریان  | 

بار خدايا!

آبروي مرا به توانگري نگه دار، و ارزش مرا به تنگدستي از بين مبر که ناچار شوم از روزي خواران تو روزي خواهم، و از آفريدگان بدکارت مهرباني جويم، و به ستايش آنکس که به من ببخشايد گرفتار آيم، و به بدگويي آنکس که به من کمک نکند ناچار شوم...

(نهج البلاغه ، خطبه 216)

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 19:2  توسط زهرا خماریان  | 

حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود،افسوس که به جای افکارش
زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 20:30  توسط زهرا خماریان  | 
دانلود کنآزمون املا
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 19:47  توسط زهرا خماریان  | 
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و
فریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.
خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟
مرد می گوید من خوابیده بودم.
خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .
مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!
خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت 19:21  توسط زهرا خماریان  | 

حكايت كَر و عيادت مريض

مرد كري بود كه مي خواست به عيادت همسايه مريضش برود. با خود گفت: من كر هستم. چگونه حرف بيمار را بشنوم و با او سخن بگويم؟ او مريض است و صدايش ضعيف هم هست. وقتي ببينم لبهايش تكان مي خورد. مي فهمم كه مثل خود من احوالپرسي مي كند. كر در ذهن خود، يك گفتگو آماده كرد. اينگونه: من مي گويم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شكر خدا بهترم.

من مي گويم: خدا را شكر چه خورده اي؟

او خواهد گفت(مثلاً): شوربا، يا سوپ يا دارو.

من مي گويم: نوش جان باشد. پزشك تو كيست؟

او خواهد گفت: فلان حكيم.

من مي گويم: قدم او مبارك است. همه بيماران را درمان مي كند. ما او را مي شناسيم. طبيب توانايي است.

كر پس از اينكه اين پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده كرد. به عيادت همسايه رفت و كنار بستر مريض نشست. پرسيد: حالت چطور است؟ بيمار گفت: از درد مي ميرم.

كر گفت: خدا را شكر.

مريض بسيار بدحال شد. گفت اين مرد دشمن من است.

كر گفت: چه مي خوري؟

بيمار گفت: زهر كشنده.

كر گفت: نوش جان باد.

بيمار عصباني شد. كر پرسيد: پزشكت كيست؟

بيمار گفت: عزراييل.

كر گفت: قدم او مبارك است.

حال بيمار خراب شد، كر از خانه همسايه بيرون آمد و خوشحال بود كه عيادت خوبي از مريض به عمل آورده است. بيمار ناله مي كرد كه اين همسايه دشمن جان من است و دوستي آنها پايان يافت.

از قياسي كه بكرد آن كر گزين

صحبت ده ساله باطل شد بدين

اول آنكس كاين قياسكها نمود

پيش انوار خدا ابليس بود

گفت نار از خاك بي شك بهتر است

من زنار و او خاك اكدراست

بسياري از مردم مي پندارند خدا را ستايش مي كنند، اما در واقع گناه مي كنند. گمان مي كنند
راه درست مي روند. اما مثل اين كر راه خلاف مي روند.

مثنوی معنوی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 20:19  توسط زهرا خماریان  | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 9:27  توسط زهرا خماریان  | 
دانلود کن لباس محلی ایرانی   

این پاور پوینت کار همکار خوب وپرتوان جناب آقای زارعی است .سپاس دوباره از این معلم سختکوش

دانلود کن

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 23:55  توسط زهرا خماریان  | 

منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست
متن زير داستان كوتاهي از اوست


مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

 


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 19:4  توسط زهرا خماریان  | 

حكايت روزي كه امير كبير گريست

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانان ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود . هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند .

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.

امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.

ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 10:12  توسط زهرا خماریان  | 
آزمون ریاضی پایه دوم    دانلود کن
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 18:14  توسط زهرا خماریان  | 
کمی فکر کنیم!
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 22:41  توسط زهرا خماریان  | 
چوایران نباشد تن من مباد
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 22:29  توسط زهرا خماریان  | 
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1391ساعت 14:26  توسط زهرا خماریان  | 
كسي كه در نفس هايش خدا جريان ندارد بزرگترين آلوده كننده ي جهان است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 6:18  توسط زهرا خماریان  | 

حکمت ۷۹ نهج البلاغه:

شما را به پنج چيز وصيت مى كنم كه براى به دست آوردن آنها

اگر بر شتر سوار شويد و تند بتازيد، شايسته است هيچ يك از شما

جز به پروردگار خود اميد نبندد و از چيزى جز گناه خود نترسد

و اگر چيزى كه از او پرسند كه نداند از گفتن (نمى دانم ) شرمنده

نباشد و از آموختن چيزى كه نمى داند، ننگ نداشته باشد. بر شما

باد به شكيبايى ، زيرا شكيبايى نسبت به ايمان چون سر است نسبت

به بدن ، در بدنى كه سر نباشد، خيرى نيست . همچنين است در

ايمانى كه با شكيبايى توام نباشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391ساعت 19:52  توسط زهرا خماریان  | 

نجات غریق

مردی در کنار رودخانه‌ای ایستاده بود. ناگهان صدای فریادی را می‌شنود و متوجه می‌شود که کسی در حال غرق شدن است. فوراً به آب می‌پرد و او را نجات می‌دهد. اما پیش از آن که نفسی تازه کند فریادهای دیگری را می‌شنود و باز به آب می‌پرد و دو نفر دیگر را نجات می‌دهد. اما پیش از این که حالش جا بیاید صدای چهار نفر دیگر را که کمک می‌خواهند می‌شنود.

 او تمام روز را صرف نجات افرادی می‌کند که در چنگال امواج خروشان گرفتار شده‌اند غافل از این که چند قدمی بالاتر دیوانه‌ای مردم را یکی یکی به رودخانه می‌انداخت.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 19:31  توسط زهرا خماریان  | 

که چه دنیای بزرگی داریم

و چه تصویر به هم ریخته ای ساخته ایم از دنیا

در چه زندان عبوسی محبوس شدیم

چه غریبیم در آبادی خویش

و چه سرگردان در شادی و ناشادی خویش

آدمیزاده درختی ست که باید خود را بالا بکشد

ببرد ریشه خود را تا آب

بی امان سبز شود ، سایه دهد...

 

مجتبی كاشانی
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 19:49  توسط زهرا خماریان  | 


همه پدرها و مادر‌ها امیدوارند که فرزندانشان افرادی خوب و مسئولیت‌پذیر برای جامعه باشند.

این حق طبیعی فرزندان ما است که درس‌ها و عادت‌های مهم را از ما بیاموزند.

ما می‌خواهیم کودکانی مسئولیت‌پذیر تربیت کنیم تا تبدیل به بزرگسالانی متعهد و مسئول شوند. ما می‌خواهیم فرزندانمان به احساسات، افکار و رفتارهای دیگران احترام بگذارند و مورد احترام دیگران باشند.

ما می‌خواهیم آنها زندگی سالمی داشته باشند و در حالی که به نیازهای خودشان توجه می‌کنند به احساسات دیگران هم توجه داشته باشند.

به گزارش سایت تبیان، واژه مسئولیت به معنی توانایی پاسخ دادن، و در عرف عام به مفهوم تصمیم?گیری مناسب و مؤثر است.

منظور از تصمیم گیری مناسب این است که کودک در چارچوب هنجارهای اجتماعی و انتطاراتی که معمولا از او می‌رود، دست به انتخابی بزند که سبب ایجاد روابط انسانی مثبت، افزایش ایمنی، موفقیت و آسایش خاطر وی شود.

مسئولیت ارثی نیست و باید از طریق تجربه آموخته شود.

آموزش مسئولیت‌پذیری به کودکان، نیازمند جوّی خاص در خانه و مدرسه است. چنین جوّی در مورد تصمیم‌گیری‌ها و پیامدهای آنها، اطلاعاتی به کودکان می‌دهد و منابعی را برایشان فراهم می‌کند تا بتوانند تصمیم‌های درست بگیرند و در بزرگسالی بتوانند مسئولیت هرچه را که در زندگیش رخ می‌دهد، بر عهده گیرد.

کودک از نخستین روز زندگی تا بزرگسالی باید قابلیت مسئولیت خود را افزایش دهد. او از طریق کنش‌های متقابل با والدین، معلمان و همسالانش به اهمیت مسئول بودن پی می‌برد.

این کنش‌های متقابل، شامل انتظاراتی است که از کودک می‌توان داشت و این که او باید یاد بگیرد روز به روز به نحوی مناسب‌تر و مؤثرتر به آنها پاسخ دهد.

متاسفانه امروزه، شاهد تعداد زیادی از کودکان هستیم که در برابر رفتارهای خود هیچ مسئولیت‌پذیری ندارند و در حال بزرگ شدن و ورود به مرحله نوجوانی و جوانی هستند.

مطالعات علمی نشان می‌دهد کودکانی که در امتحانات به راحتی تقلب می‌کنند، راحت به دوستان و والدین خود دروغ می‌گویند یا در بازی‌های کودکانه تقلب می‌کنند، همان بچه‌هایی هستند که در مورد آموزش مسئولیت‌پذیری آنها کوتاهی شده است.

اگر نگرش‌ها و رفتار مثبت خیلی زود به کودکان آموخته نشود، مشکلات رفتاری خیلی سریع رشد می‌کنند و تا زمانی که بزرگ‌تر شوند، این مشکلات نیز به مرور بزرگ‌تر می‌شوند.

آمارهای رو به رشد خلافکاری‌های نوجوانی، همه و همه نشان‌دهنده توجه ضعیف والدین به آموزش مسئولیت و مسئولیت‌پذیری در دوران کودکی است.

هنگامی که آموزش مسئولیت‌پذیری از همان ابتدای کودکی آغاز شود، عادت‌های خوب جایگزین عادت‌های بد می‌شود.

بنابراین بچه‌ها نیاز دارند که مسئولیت‌پذیری را در سنین پایین یاد بگیرند.

این تغییرات کم کم سبب می‌شود کودکان احساس پیشرفت و عزت نفس کنند. آنها تمایل خواهند داشت بازخورد مثبت دریافت کنند که این باعث ایجاد مسئولیت‌پذیری در کودکان می‌شود.

چند پیشنهاد سازنده
کار

یکی از روش‌های موثر آموزش مسئولیت پذیری کودکان، واگذار کردن کارهای روزمرّه به آنها است. این کارها باید مناسب سن کودکان باشد.

هرچه بچه‌ها بزرگ‌تر می‌شوند، این مسئولیت‌ها می‌تواند پیچیده‌تر و سخت‌تر شود.

سپردن این کارها و فعالیت‌ها باید متنوع باشد تا مهارت‌های مختلف به آنها آموزش داده شود.

از طریق انجام کارهای روزمرّه، کارآمدی و مسئولیت‌پذیری بچه‌ها افزایش می‌یابد و علاوه بر این، این اقدامات باعث دور نگه داشتن بچه‌ها از بازی‌های کامپیوتری، استفاده افراطی از تلویزیون و در نتیجه، افزایش فعالیت‌های بدنی بچه‌ها می‌شود.

مطالعات علمی نشان می‌دهد کودکانی که در امتحانات به راحتی تقلب می‌کنند، راحت به دوستان و والدین خود دروغ می‌گویند، یا در بازی‌های کودکانه تقلب می‌کنند، همان بچه‌هایی هستند که در مورد آموزش مسئولیت‌پذیری آنها کوتاهی شده است.

مراقبت

روش مناسـب دیگـر بــرای افزایـش مسئولیت‌پذیری کودکان، سپردن مسئولیت نگهداری حیوانات اهلی (مانند پرندگان، خرگوش، ماهی و...) یا گیاهان است. برای این منظور یک حیوان اهلی یا یک گیاه را برای کودکتان خریداری کنید و در اختیار او قرار دهید و برای او توضیح دهید که «زندگی این موجود زنده، بستگی به مراقبت‌ها و توجهات تو به او دارد. تو باید به غذا و آب او توجه داشته باشی و مراقب او باشی تا در معرض آسیب‌هایی مثل حمله حیوانات وحشی (مثل گربه) قرار نگیرند. یا گیاه خود را در معرض نور و آب مناسب قرار دهی و با توجهات ویژه‌ای که به آن داری مانع از خشک شدن آن گیاه شوی». با قبول این نوع مسئولیت‌ها کودکان، مسئولیت‌پذیری را می‌آموزند و می‌توانند شکل‌های سخت‌تر مسئولیت را در آینده به عهده بگیرند.

نکات دیگر

- اجازه دهید کودکان تان تاوان و پیامد بی‌مسئولیتی شان را بپردازند. مثلا اگر کودک شما دفتر تکالیف خود را گم کرد یا اسباب‌بازی‌اش را شکست، بلافاصله نوع جدید و بهتر آن را در اختیار او قرار ندهید. بلکه هزینه معادل آن کالا را یکباره یا تدریجی از پول توجیبی کودکتان کم کنید.

- در مورد ارزش و اهمیت مسئولیت پذیری برای کودکتان صحبت کنید و سعی کنید از طریق رفتارتان الگوی خوبی برای او باشید.

- در سنین پایین نیز به کودکتان فرصت و اجازه تصمیم‌گیری در برخی از امور را بدهید.

برای مثال: «زهرا جان دوست داری با پول عیدی‌هایت چه کار کنی؟» یا «سامان جان، دوست داری برای آخر هفته کجا برویم؟»

- روش پس‌انداز کردن را به فرزندتان بیاموزید.

نوروز، تولد و... فرصت‌های مناسبی برای آموزش این مهارت در کودکان است.

در این زمان به کودکتان آموزش دهید که نیمی از پول خود را در دفترچه حساب پس‌انداز، قلک و... ذخیره کند و نیم دیگر را به دلخواه خود خرج کند.

پس از آموزش مسئولیت‌پذیری می‌توانید کم‌کم حس اعتماد، اعتماد به نفس و خود اتکایی را به کودکتان بیاموزید.

همه این مؤلفه‌ها به شما کمک خواهد کرد که یک بزرگسال موفق را به جامعه تحویل دهید.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 10:35  توسط زهرا خماریان  | 

وقتی فقر، بشر را وادار کند که از

دیواریتیم خانه ای بالا رود! آنگاه است

که میفهمم((دزد))غلط املایی کلمه ی

درد

است... .

(دکترشریعتی)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1391ساعت 14:24  توسط زهرا خماریان  | 
برچسب ها
درباره من
نه سنگ بودم و نه ابر
نه ناقوس و نه چنگ
نواخته‌ی دست فرشته‌ای یا شیطانی
من از آغاز هیچ نبودم جز انسان
و نیز نمی‌خواهم دیگر چیزی باشم جز انسان!
دسته بندی موضوعی
لینکدونی
آرشیو
نویسندگان
دوستان
آمار و امکانات