در کلاس روبه معلمی درخواست کردم یک سوال که با آیا شروع شود بگو،اومکثی کرد واز مشاهداتش سوال خواند:آیا معلمی جرم است ؟کلاس ساکت شد .ازاو خواستم توضیح بیشتری در مورد سوالش بدهد به درد گفت:معلمی راباعشق شروع کردم اینک 25سال سابقه دارم اما حقوقم حتی کفاف پول توجیبی دوفرزند دانشجویم را نمی دهد، همیشه شرمنده خانواده ام هستم .از کلاس پرسیدم آیا سوال مهمی است ؟ می خواهید آنرا ویرایش کنیم یا حذف؟

همهمه در کلاس بالاگرفت .تذکر دادم آداب گفتگورا رعایت کنید .مخالف وموافق با ارايه دلایل صحبت کردند .همکاری به مخالفت با سوال گفت:اگر شغلت کفاف زندگی ات را نمی دهد رهایش کن .ودیگری به نقل از وزیری یا نماینده ای گفت:دعوت نامه برای ورود به آموزش وپرورش که نفرستاده ایم .

معلمی از تدریس در دوشیفت ودیگری از کار دوم وکسی انگشتانش را نشان داد که گچ ساختمان هنوز لابلای ناخنهایش بودو دیگری از نقاشی ساختمان ویکی از افتادن از داربست وکار یدی.....

خبری آمد، معلمی سکته کرد ،همکاری با بیماری صعب العلاج راهی بیمارستان شد ودر مراسم تدفین وبزرگداشت مسيولی گفت:معلم باید با شرایط حقوقی ومعیشتی خود بسازد وخود را باسایر اقشارجامعه مقایسه نکند!!

ومن به یاد حکایتی افتادم.می گویند ملا نصرالدین را ....بود باربر وخوش راه .ملا روزی با خود فکر کرد اگر به تدریج روزانه از جو .... کم کند در میزان باربری او تاثیری نخواهد گذاشت،پس ، هرروز از جیره ی او کم کرد وبه ظاهر ....بیچاره بار اوبه مقصد می رساند ،تااینکه جواورا کاملا قطع کرد و.... پس از مدتی مرد. از او ماجرا را پرسیدند: گفت :بیچاره نتوانست خود را با وضعیت جدید عادت دهد،ومرد!!!