روزی ملالت بار
خوش حال بودم روز معلم پنج شنبه است وخبری از شلوغ کاریها ی بچه هاوعکسهای پی در پی مادران برنامه های مضحک مدارس نیست ! به اعضای انجمن که پسرانشان در کلاسم است سپرده بودم که تحمل جشن و کادوها واز همه بدتر جمع آوری پول برای این روز را ندارم وآنرا بی احترامی به شخصیت معلم می دانم !شاید به خاطر این تمهیدات امروز نگرانی ام کمتر بود.مراسم صبحگاه بودو من بین صف ها قدم می زدم وبا اشاره سر به هم سلام می کردیم دوتااز پسرهایم سر صف به هم لگد می زدند! تکانشان دادم !که قرآن می خوانند گوش کنید!
دست سینا کادویی بود که آنرا لای پاهایش گذاشته بود چیپس می خورد،پس از یک سخنرانی کوتاه تکراری با صفی کج وکوله به سوی کلاس رفتند.به سمت دفتر رفتم وکیفم را برداشته ووارد کلاس شدم خدارا شکر نه نوشته ای روی تخته بود ونه کلام وتبریکی از این روز ملال آور!
درس گفتیم وپرسیدیم واین روزهای پایانی سال مثل هر سال به اجبار تهدید کردیم امتحانات نزدیک است وبیشتر تلاش کنید و اغلب پسرهایم بی توجه به دل نگرانی من حتی تکالیف شب کتابها ومداد را فراموش می کنند کیفشان دست نخورده به کلاس بازمی گردد !از خانواده هاهم که دیگرامیدم را از دست داده ام !
ساعت سوم دونفر اعضای انجمن به همراه یک مادر دیگر وارد کلاس شدند با دسته گل ویک ظرف میوه ویک جعبه شیرینی تبریکی گفتند وباترس احتیاط آنرا در لیوانهای یک بار مصرف پخش کردند شیطنت بچه ها شروع شد
پنج گوجه سبز یک کیوی ویک خیار گلخانه ای !یکی گوجه هایش را زود می خورد ومی گفت:برای من سه تا گذاشتید ودوباره می گرفت !یکی می گفت کیوی را چطوری بخوریم؟ویکی دیگر نسخه می پیچید: با پوست ،چاقو نداریم!
ودیگری رو به من :کیوی دهانمان را چه کار می کند ؟ناگهان از ته کلاس متین داد زد :خیار گلخانه ای سرطان زاست باید پوست آنرا کند !مانی لبهایش را کج کرد وگفت :مثل دخترها می مونی !بخور .خودت رو لوس نکن!
ایلیا طبق معمول به شایان زیر پایی انداخت .گوجه هایش ریخت وبه سرعت یکی را برداشت وخوردوشروع کردند به همدیگر مشت ولگد زدن !جدایشان کردم !مادری که کادویی دستش بود لبخندی زد وگفت:خدا صبرتان دهد!از دستشان چه می کشید!عمدا خیلی ،بچه ها را ساکت نمی کردم تا زودتر کارشان تمام شود واین روز هم به پایان برسد!در پایان یک عکس دسته جمعی که نصفشان در حال ادا در آوردن بودند انداختند ازما تشکر وخداحافظی!
ساعت تفریح آخر روی میز معلمین چای وگل ومیوه وشیرینی پر بود آنقدر عصبانی بودم که چیزی از گلویم پایین نمی رفت ،همکارم با مدیر بر سر ناهار روز معلم چانه می زد!گوشی ام مدام صدا می داد وپیامکی این روز را تبریک می گفت.کاش می شد برای همیشه خاموشش کنم کاش زودتر این سی سال ملالت بار پر شود ومن تنها دغدغه ام شام وناهار فرزندانم وپاک کردن خاک از روی وسایل خانه وشاید ....
حس تنها بودن در میان جمع بغض های فروخورده ودردهای پنهانی حس غریبی است این روزها !
نه سنگ بودم و نه ابر