ترس ؟!

به آینه زل می زنم وبا دست موهای سفید شده رومی شمارم انگار توی این ماه پیرتر شده ام !

عقلم هم با موهام رو به زوال رفته !

چیزی به ذهنم نمی رسه که بنویسم! پاهام از  یه طرف میره و دستهام توی خونه جا می مونه ! گاهی چشمهامو با خودم بیرون می برم و مغزم تو خونه میخوابه!

زبونم از یه چیز حرف می زنه و دلم دل نگرون یه چیز دیگه اس!

رگهام مثل موها مش کرده سرم هر روز درازتر می شه و بیرون از بدنم تند تند می زنه !

افسار قلبم از دستم در رفته و اگه این حصار استخوانی دورش نبود معلوم نبود سر از کجاها در می اورد!

هنوز نمی دونم این همه تشویش از کجا توی دلم خونه کرده !

از چیا می ترسم بشمارمشون ؟ زیادن!!

 تا حالا خیلی بهش فکر نکرده بودم! مرگ؟ شاید! پیری ؟  احتمالا!   بیماری لا علاج؟   نمی دونم! مار ؟

خیلی !خشونت و جنگ؟ زیاد!  زلزله وویرانی؟ خیلی!

شاید مثل حیونهایی که وقوع زلزله رو زودتر حس کرده می خوام زودتر یه جای امن برای خودم پیدا کنم!