کار گروهی گفته ها وناگفته ها
روزهای آغازین مدرسه است ،بوی پاییز، خیابان شلوغ امام خمینی ،صدای بوق وسروصدای بچه ها،باید همه ی حواست جمع باشد، پیاده رو تنگ ودر مسیرهایی غیر قابل عبور!مادران وبچّه هایی که به دنبال آنها گاه خندان ،گاه گریان کشیده می شوند.فریادی وتوهینی !سرت را که برمی گردانی، هرلحظه شاهد خشونتی دراین خیابانی وهمه می گویند سرآسیاب دیگر ایران کوچک،از هفتادودوملت اینجا آمده اند به دنبال کارونانی!
مدرسه ما در پرترددترین خیابان سرآسیاب در منطقه ملارد واقع شده درست روبروی شورای شهر این را ازبنرهاوتابلوهای همیشه نصب شده به دیوار مدرسه که حاوی تبریک وتهنیت ها برای جابجایی مسولین است فهمیده ام !نه از سرکشی ویا کمک شورای شهر برای رفع مشکلات آموزشی وپرورشی مدرسه!به در سبز رنگ مدرسه می رسم تابلوی هوشمند مدرسه برای لحظاتی خنده تلخی به لبانم می نشاند!اگر بتوانی رد شوی ؟! مادران وصداهایی که می شنوی یکی پشت سر معلمان می گوید یکی با دیگری بحث میکندویکی....از در کوچک مدرسه که میگذرم مادری صدایم میکند ،رویم را بر می گردانم،با کمی حجب وحیا می گوید یه خواهش داشتم ومن به لهجه اش فکر می کنم یعنی اهل کجاست؟نمی فهمم ! دلیلش را می پرسم؟کمی مکث میکند وبا اکراه می گوید دخترم خیلی حساسه بغل دستیش ،ببخشید ها !افغانیه !دخترم دوست نداره ،کنارش بشینه!من خیره نگاهش کردم وسرم را به تآسف تکان دادم وبا خشم گفتم:هرگز به این دلیل جای کسی را عوض نمی کنم اگر ناراحتید با خانم تبریزی صحبت کنید کلاس دخترتان را عوض کنید ،از نظر من اشکالی ندارد ،به التماس افتاد ومن خداحافظی کردم تا رسیدن به پله ها شعر حضرت سعدی را زمزمه میکنم:
"بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش زیک گوهرند" مادر فاطمه روی پله ها میگوید میشه جای فاطمه وشیوا را عوض کنید و...
قهرها وآشتی های بچه ها گاهی به چند دقیقه هم نمی کشد اما بزرگترها!
به دفتر معلمان می رسم سلام واحوالپرسی ،همکاران دو به دو نشسته اند یکی پشت سر مدیر سابقش ،یکی از همکاری که که امتیاز بالایی دارد وهر سال نمونه می شود واضافه کاری در مدرسه ای خوش مسیر می گیرد ویکی از دانش آموز بازیگوش وگستاخ کلاسش ،اینجا قصه همان است فقط آدمهایش مسن ترند!!
ما دور هم جمع می شویم اما یاد نگرفته ایم گروهی کار کنیم.بچه که بودیم شخصیت های کارتونی ما همیشه با هم بودندومشکلاتشان را باهم حل وفصل می کردند ؛اما به مدرسه که رسیدیم شاگرد اولها سرگروه می شدند واز بقیه شاگرد ضعیف یا تنبل ها درس می پرسیدند!جو رقابت حاکم بود وعده کمی برنده بودند وبقیه همیشه با زنده!
آیا کار گروهی این است ؟ چقدراهمیت دارد؟
آیا مهارت کار گروهی را باید از کودکی آموخت؟آیا من می توانم مهارتهای اجتماعی را به طور نظام مند به دانش آموزانم بیاموزم؟
اینها تنها چند سوال از انبوه سوالاتی است که به دنبال پاسخش بودم.
نه سنگ بودم و نه ابر