با كسي هيچ قياسم نكنيد، هر گلي رنگي و بويي دارد

وضع من با دگران يكسان نيست

وضع من، وضعيت آنان نيست

در جهان، من تك و بي‌همتايم

اي پدر! اي مادر!

بين‌تان همدلي گر باشد و مهر

من، چو گل در برتان شادابم

نگذاريد كه الفت ز ميان برخيزد

من پريشان شوم و آشفته

نقض پيمان نكنيد

به‌خدا بين شما عهد و مودت باشد

اي پدر! اي مادر!

احتياجم همه پوشاك و غذا نيست

من به امنيت خاطر چو غذا محتاجم

من محبت ز شما مي‌خواهم

دل پاك من از اين عاطفه لبريز كنيد

اي پدر! اي مادر!

دوست‌تان دارم و دوستم باشيد

پدرم! مادرم! معلمم!

ذهن من باغچه است، گل در آن بايد كاشت

گر نكاري گل، علف هرز در آن مي‌رويد

زحمت كاشتن يك گل سرخ كمتر از برداشتن هرزگي آن علف است

گل بكاريم، بيا تا مجال علف هرز فراهم نشود

بي‌گل‌آرايي ذهن، نازنين آدم، آدم نشود