خدايا
رحمتي کن تا ايمانم نان و نام برايم نياورد، قوتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خور ايمانم افکنم، تا از آنها باشم که پول دنيا را مي گيرند و براي دين کار مي‌کنند، نه آنها که پول دين مي گيرند و براي دنيا کار مي کنند.همواره، تو را سپاس مي گذارم که هر چه، در راه تو و راه پيام تو، بيشتر مي روم بيشتر رنج مي برم، آنها که بايد مرا بنوازند، مي زنند، آنها که بايد همگام باشند، سد راهم مي شوند.آنها که بايد حق شناسي کنند، حق کشي مي کنند، آنها که بايد دستم را بفشارند، سيلي مي زنند، آنها که بايد تقويتم کنند، سرزنشم مي کنند نوميدم مي کنند، تا در راه تو از تنها پايگاهي که چشم ياري دارم و پاداشي، نوميد شوم، چشم ببندم، رانده شوم.... تا تنها اميدم به تو شود، چشم انتظارم، تنها به روي تو باز ماند، تنها از تو ياري طلبم، تنها از تو پاداش گيرم، در حسابي که با تو دارم، شريکي ديگر نباشد، تا؛ تکليفم با تو روشن شود، تا تکليفم با خودم معلوم گردد، تا حلاوت "اخلاص" را که هر دلي اگر اندکي چشيد، هيچ قندي در کامش شيرين نيست بچشم.
خدايا: اخلاص! اخلاص! و مي دانم، اي خدا، مي دانم که براي عشق، زيستن، و براي زيبايي و خير؛ مطلق بودن، چگونه آدمي را به مطلق مي برد، چگونه اخلاص، اين وجود نسبي را، اين موجود حقيري را که مجموعه اي از احتياج ها است و ضعف ها و انتظارها، "مطلق" مي کنند