اکنون امیری
چوپانی به وزارت رسید. هرروز بامداد بر می خاست و کلید بر می داشت ودر خانه ی پیشین خود را باز می کرد و ساعتی را در خانه ی چوپانی خود می گذراند . سپس بیرون می آمد و به نزد امیر می رفت.
شاه را خبر دادند که وزیر هر روز صبح به خلوتی می رود و هیچ کس را از کار او آگاهی نیست. امیر را میل بر آن شد تا بداند که در آن خانه چیست.
روزی ناگاه از پس وزیر (چوپان) بدان خانه درآمد . وزیر را دید که پوستین بر تن کرده و عصای چوپانان بر دست گرفته و آواز چوپانی می خواند . امیر گفت : " ای وزیر ! این چیست که می بینم؟! " وزیر گفت : "هر روز بدینجا می آیم تا ابتدای خویش را فراموش نکنم و به غلط نیفتم که هر که روزگار ضعف به یاد آرد در وقت توانگری به غرور نغلطد."
امیر انگشتری خود از انگشت بیرون کرده و گفت " بگیر و در انگشت کن . تا کنون وزیر بودی اکنون امیری."
حکایت پارسایان - ص ۱۵۳- برگرفته از اسرارالتوحید ص ۲۰۹
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 12:32 توسط زهرا خماریان
|
نه سنگ بودم و نه ابر